دنیا با همه بی رحمی اش همچنان میتازد و دل رنجور من را زخمی می کند. زندگی به من آموخت به هیچ کس و هیچ چیز نه می توان تکیه و نه میتوان امید بست. ای زندگی بی معرفت و بی رحم
خودت میدانی به من چه میگذرد، فقط خودت میدانی... بلاتکلیفی دارد مرا مثل خوره میخورد.

اکنون که دارم درد و دلم را مینویسم آسمان همچون چشمانم می بارد، صدای قطرات باران را بر روی شیشه میشنومم. انگار آسمان هم به حال من گریه می کند. بدجوری مریضم و تنهایی هم به این مریضی اضافه شده است. دیگر نتوانستم بغض فروخورده در گلویم را نگه دارم و دست هایم شروع نوشتن کرده است.
خسته تر از آنم که بتوانم به این زندگی ادامه دهم.. نمیدانم شاید هم دنبال کورسویی امید می گردم که رها شوم از این غم..
#دلنوشته
#دخترک
#داستانک
#دختر_پاییز
برچسب:
نویسنده: مریم صالحی