
صدای خنده هایش، نگاه گیرایش چشمان خاصش دل دخترک را برده است. صدایش در گوشش میپیچد و دلش را گرم میکند. نمیداند تا کی میتواند این صدا را بشنود و دست های گرمش را حس کند. دلش را به دریا سپرده است میداند هیچ چیز آخرش معلوم نیست، ولی مگر میشود با فکر کردن به آخرش این لحظه ها را نادیده بگیرد. وقتی کنارش قدم میزند دلش قرص میشود و حس امنیت می کند. ![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: مریم صالحی